تبليغاتX
دنبالم بگرد افسونگر
گفتمش نقاش را از زندگی نقشی بکش ، با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

و خدایا عذر میخواهم از اینکه در مقابل تو می ایستم و از خود سخن میگویم

و خود را چیزی به حساب می آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد

و خود را طرف مقابل به حساب آورد! خدایا آنچه که میگویم  از قلبم

می جوشد و از روحم لبریز میشود.خدایا دل شکسته ام،زجر کشیده ام،

ظلم زده ام،از همه چیز ناامید و از بازی سرنوشت مایوسم،در مقابل

آینده ای تیره و مبهم و تاریک فرو رفته ام،تنها تر ا می شناسم،تنها به سوی

تو می آیم،تنها با تو راز و نیاز میکنم.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 18:21  توسط خزان  | 
 

یه روزی از آرزوهات برام گفتی،از آرزوهایی که میشه با کمی تلاش به

حقیقت نزدیکشون کرد،


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 13:12  توسط خزان  | 
یک سنگ بر پیشانی سنگی کوه خورد

کوه خندید و سنگ شکست

یک روز کوه می شکند ، خواهی دید ...


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 12:51  توسط خزان  | 
((هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد،تو او را خراب کردی،

 خدایا،به هر که و به هر چه دل بستم،تو دلم را شکستی،

عشق هر کسی را که به دل گرفتم ،تو قرار از من گرفتی،...

 


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 21:38  توسط خزان  | 
میتوان بود اگر...

اگر نمیتوانی بلوطی باشی بر فراز تپه ای،بوتهای باش در دامنه ای

،ولی بهترین بوته ای باش که  میروید،اگر نمیتوانی درخت باشی،بوته باش،

اگر نمیتوانی بوته ای باشی علف کوچکی باش و چشم انداز کنار

شاهراهی را شادمانه تر کن،اگر نمیتوانی نهنگ باشی،

فقط یک ماهی کوچک باش،ولی بازیگوش ترین

ماهی دریاچه.     (داگلاس مالوچ)


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 15:43  توسط خزان  | 
برای تو..،

مثل همیشه اخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض می خورم...

                                قیصرامین پور


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 14:59  توسط خزان  | 
قبل تر ها که فکر می کردم من به تو تعلق دارم و تو به من،هر لحظه که دلم هوایت را می کرد

و بی تاب دیدنت می شدم،شب را به شوق تو به فردا می رساندم و چشمانم را به روی چشمان تو

می گشودم تا دلتنگی ام به پایان رسد.

امروز که از ان روزگاران تکرارنشدنی خبری نیست،هرگاه دلم برایت تنگ می شود،

چشمانم را در خیال تو میبندم تا با رویای دیدنت دلتنگی ام به انتها برسد.

از این چرخش روزگار شگفت زده ام،                                                                                   

دیروز و امروز چاره دلتنگی ام تو بودی،می دانی چطور؟!

با یک چشم گشودن و یک چشم بستن.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 14:46  توسط خزان  | 
من آسمان بشوم تامگر تو پر بزنی

و یا درخت که بر ریشه ام  تبر بزنی 

اگر که موج شوی صخره میشوم تا تو

به من هرانچه دلت خواست نیشتر بزنی

تو هر چه سنگ شوی من پرنده تر بشوم

پرنده تر بشوم تا تو بیشتر بزنی

ولی نخواه که از یاد قصه ات بروم

نگو که باید از این آشیانه پر بزنی

به من اجازه بده گوشه ای از این قصه

بمانم و تو به این خانه گاه سر بزنی.

                                                                                                               


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 11:51  توسط خزان  |