

سال نو مبارک،
برایت آرزوی بهترین ها را دارم!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 14:46  توسط خزان

می دانی دیشب در عمق تنهایهایم...در سکوت پایان ناپذیر اتاقم...دلم برای
خودم سوخت و خاکستر شد.
برای دلی که هیچ ظلمی نکرد و هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد
اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد
برای دلی که می دانست نباید دل ببندد...اما بست،آخه چرااا...؟؟؟
تازه جرات گفتنش را هم نداشت
"دل:اگه بهش بگم دوست دارم و اون توجهی بهم نکنه چی"
واقعا می مردم،وای از دست این غرور لعنتی که هر چی میکشم از اونه
بارها سعی کردم،بگم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر آن خورد
دلی که نمی دانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید...دلی که لحظه ای
بی تو بودن را ندید
و حالا دیر زمانی است که تنهاست...رفتی...خدایم پشت و پناهت
فراموشم کردی خدا کند فراموش نشوی
شکستی خدا کند نشکنی
تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی
عاشقم کردی کاش خدا می خواست عاشقم می شدی.
محسن

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم،
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد
به خاک،
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام های تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا ،
باغچه ی کوچک ما سیب نداشت!
حمید مصدق

دلم می خواد آنقدر بتو نزدیک بودم که لحظه ی رسیدنم بتو،
از چشم بر هم زدنم زودتر اتفاق می افتاد،
خدایا،باور کن خسته ام،از دنیای اطرافم،خسته از خستگی ها،
مهربو ن من،نه اینکه دنیایی که تو برام ساختی را قبول ندارم،
نه!
اما پای رفتنم نیست،تا برسم به اوج!
دیگر دستت را برای یاری ام دراز نمی کنی،آخر چیست که این
قصه ی دراز من به سرانجام نمی رسد،
چیست این ماجرایی که هنوز شروع نکرده،
قلم بر تایید پایانش زدی!
مگر نه اینکه تو،خودت خواستی که پا بگیرم و بال بگشایم و...
حالا نشسته ام،و به دور از هر گونه انتظار به روزی می اندیشم
که تو باز رقم می زنی و من مجبورم که قبولش کنم!!!

میخواهند که سانسورشان کنی!
چقدر سخته وقتی حتی برای دلت هم مینویسی،
بتو می گویند:باید این دل نوشته ها را از بین ببری!
و من نمی دانم به کدامین گناه نکرده باید هیچ نگفت و ...
حالا این منم با هزاران فریاد خفته در سکوت و این
تویی که می گویی ننویس...
نمی دانم،باشد،قبول!،اما بدان،...
سکوت وقتی به فریاد تبدیل شود،
...دیگر کسی جلودارش نخواهد بود!!!

آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت،
به تاریکی شن ها بخشید،
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است.
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است...
سهراب سپهری

تو چشمای کسی زل می زنی که تموم این مدت دنیای درونت
را دگرگون کرده و تو هر بار به هر دلیلی از مقابلش و احساسی
که به اون داری فرار می کنی،
نمی دونی که باید با این احساس چکار کنی،چون فاصله ی
میان شما عین فاصله ی آسمون و زمین می مونه!
.
.
اما حالا درست در موقعیتی قرار گرفتی که می تونی خیلی
راحت حرفاتو به او بزنی،...
نه، اینبار هم چیزی نمیگی و نمی دانی که اینبار آخرین باری
است که،...
.
حالا تو موندی و یک یاد،و یک دنیا خاطره...
و اون خیلی زودتر از آنچه که فکرش و می کردی رفت و برای
همه یه خاطره ی بیادماندنی شد،...!!!

As I jumped off the building...
ادامه مطلب...

زبان خامه ندارد سر بیان فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دریغ مدت عمرم که بر امید وصال
بسر رسید و نیامد بسر زمان فراق
سری که بر سر گردون به فخر می سودم
بر آستان که نهادم بر آستان فراق
چگونه باز کنم بال در هوای وصال
که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق
کنون چه چاره که در بحر غم بگردابی
فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود
ز موج شوق تو در بحر بیکران فراق
اگر بدست من افتد فراق را بکشم
که روز هجر سیه باد و خانمان فراق
رفیق خیل خیالم و همنشین شکیب
قرین آتش هجران و هم قران فراق
چگونه دعوی وصلت کنم بجان که شدست
تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق
ز سوز شوق دلم شد کباب دور از یار
مدام خون جگر میخورم ز خوان فراق
فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق
ببست گردن صبرم به ریسمان فراق
به پای شوق گر این ره بسر شدی حافظ
بدست هجر ندادی کسی عنان فراق

در درون من نیرویی هست،خیلی بزرگتر از نیرویی که در مقابلم قرار دارد.

مهمشان نمی دانی،
و تازه دارم متوجه میشم که چقدر از تو دورم،
خدایا وقتی به زیبایی خزان فکر میکنم،وقتی سپیدی برف در زمستان
را احساس میکنم،بیاد می آورم که خزان و زمستانم را از بهار بوجود آوردی.
خدایا،دل نوشته هایم شایدبرای دیگران معنایی نداشته باشد اما،
همین که با تو می گویمشان برایم کافی است،
خوب من،تنهایی ام را وقتی با تو می گذرانم،چقدر بر خود می بالم،
چقدر عاشق این تنهایی ام،و تو چقدر خوب مرا درک می کنی.
مهربون من شاید نباید می نوشتم،شاید نباید میگفتم،و بسیار
شایدهایی دیگر...
اما بگذار باشد تا بدانند که من هستم تا جایی که تو باورم کنی و برایم
فقط این مهم است نه چیزی دیگر.
خزانت دلش پر است از شکوفه های بهاری،اما بگذار بگویم،
من عاشق زمستانم! فقط زمستان.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 23:10  توسط خزان

از اومدن بهارت دلگیرم،به خاطر اینکه داری یواش یواش
زمستون و از من میگیری،
کاش می شد بهار و با زمستون بیاری،
کاش می شد گلهای رنگارنگت که اومدن بهارو نوید می دهند
به جای خاک سر از برف در می آوردند و جوانه میزدنند،
اونوقت وقتی ردپایم روی برف ها جا می موند و بر می گشتم
نگاه می کردم،کنارشون یک گل زیبا میدیدم با هزاران یاد...
.
.
.
خدایا،منو ببخش اگه از زمستونت بیشتر از فصل های دیگرت
خوشم میاد.
منو ببخش اگه از اومدن بهار گلایه می کنم،
میدونم که تو خوب دلیلش را میدانی،
و فقط تویی که باور داری زمستان برای بهار چقدر عاشقانه
تموم میشه!

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت،
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند
:وخدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت.
می آید،من تنها گوشی هستم
که غصه هایش را می شنود
و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگاه می دارد
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند
گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت"
لانه ی کوچکی داشتم،
آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام.
تو همان را هم از من گرفتی.
این توفان بی موقع چه بود؟
چه می خواستی از لانه محقرم،کجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد.
فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت ماری در راه لانه ات بود.
خواب بودی،باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.
آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت"و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم
و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی،
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

عشقت می سوزد،می تپد و می لرزد...
همیشه به سوی تو می آیم و هدف حیاتم،تویی.اما،اماهیچ گاه رودررو
و بی پرده در مقابلت ننشسته ام.گویی می ترسم از شدت نورت کور شوم.
هراس دارم از جلال کبریایی ات محو گردم.شرم دارم که در مقابلت بنشینم
و در دلم و جانم چیز دیگری جز تو وجود داشته باشد.
تو را خیلی دوست دارم.تو خدای منی،همدم شبهای تار من.
تنها کسی که مرا هرگز ترک نمی کنی و من...

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 14:21  توسط خزان

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار
طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام میم ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینیدکه با یار چه کرد

خدا،این نزدیکی ها صدایمان رامی شنود و من یاد آن روزهایی
می افتم که تو را بارها و بارها از او خواستم،
و نمی دانستم که تو عاشق تری از من...
ادامه مطلب...

داشتم فکر می کنم،
به یاد داستان آن پیرمردی می افتم که در بستر
مرگش گفت:
در زندگی مشکلات بسیاری داشت که بعضی ها
شان هرگز تحقق نیا فتند.
سر وینستون چرچیل

در عصر گام
دنیایی تنهاتر
زیباتر
و ندا آمد
بالا تر،بالاتر!
سهراب سپهری

چون یک صدف تو خالی است،
و تو چون یک مروارید زیبا،
در دل این صدف می درخشی،
و سال هاست،
در مقابل غرور من،
خودت را محکم تر ساختی.

این روزها وقتی بر دامن پاکت قدم می گزارم رد پایم بر حریر برف
میماند،نگاهم بدون اجازه به گذشته ها پرواز می کند،آنوقت ها که
برای رسیدن به اوج قله هایت چقدر مبارزه کردم تا توانستم بیایم
وجزیی بشوم از تو...
خدایا در این مسیر کمکم کردی،راهنمایی ام نمودی،مرا با دلهایی
آشنا کردی که هر کدام زیبایی خاص خودشان را دارد،
اوج قله هایت برایم حکم هدیه ای را داشت و دارد که تو بارها
برایم این پایین تر ها،وعده اش را داده بودی،
خدایا باز هم مرا در این مسیر پر از شگفتی راهنمایی کن،باز هم
در این پستی و بلندی ها که حکم یک میعادگاه را برایم دارند
برایم از غزل آشنایی بگو،تا باور کنم که تنهایم نخواهی گذاشت.

امید ز هر کس که بریدیم بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخواست نشیند
از گوشه بامی که پریدیم پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم رمیدیم
سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم رسیدیم


فردا مرا چو قصه فراموش میکنی
سایه
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 22:4  توسط خزان

دیگر شکوفایی را باور نخواهم داشت
دیگر لبخند را باور نخواهم کرد
دیگر هر چه هست نیرنگ است و ریا
حتی گل های باغچه
و بنفشه های کنار دیوار
و پرنده های در قفس مانده همسایه
تو مرا ناباوری آموختی
آنگاه که رفتنت را
بازگشتی نبود.
سوسن وکیلی






