
رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هر کس مرا می بیند
از دور می گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانی های ساده
و با همان امضا،همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم...
قیصر امین پور

شب سلیس است و یکدست و باز
شمعدانی ها
و صدا دارترین شاخه فصل،ماه را می شنود
پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسیم
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلک ها را بتکان کفش به پا کن و بیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کند
پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.
سهراب سپهری

دستت برای کمکم دراز شد،اومدم و لحظه هامو با تو زمزمه کردم،یادمه از خودت
برام گفتی!
گفتی تنهات نمیذارم و پا به پات هستم،نمی ذارم کسی آسیبی به تو و به قلب
پاکت بزنه،اگه هنوز هم دارم میرم،بخاطر اینه که می دونم هنوز هم در کنارمی.
و هرگز به خودم رهایم نمیکنی.
راستی میدونی،دارم به این فکر میکنم که تو چقدر نسبت به من لطف داری و
من چقدر بعضی وقت ها از تو دور میشم،
مهربونم،...صدات تو گوشمه،نگاهت را روی خودم احساس میکنم،
وقتی نسیم می یاد و صورتمو نوازش میکنه،تو را که میگویی در کنارم هستی
بیشتر احساس میکنم.
دیشب ماه تو در آسمانت برایم خودی نشان میداد!
خط نگاه تو را دیدم که به صورتم می رسید!
حالا باز هم آمده ام تا مرا دریابی،تا صدایم را بشنوی و برایم باز هم بگویی که تنهایم
نمیگذاری،
خدایا،کاش میفهمیدم که تو چقدر به من نزدیک بودی و من همیشه از دور میدیدمت!
تنهایم مگذار،این خواهش کسی است که میترسد از تنهایی،
که او را از یاد ببری و به خودش رهایش کنی،
تو هر که را بخواهی به اوج میبری و هر کس را لایق بدانی محکومش میکنی،
پس مرا جزو آن دسته ای قرار بده که محکوم نباشم...

عشق عمومی
اشک رازی است
لبخند رازی است
عشق رازی است
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من درد مشترکم مرا فریاد کن.
نامت را به من بگو،دستت را به من بده،حرفت را به من بگو،قلبت
را به من بده،من ریشه های ترا دریافته ام،با لبانت برای همه لب ها
سخن گفته ام و دست هایت با دستان من آشناست.
احمد شاملو

و براش کاری نداشت که توی اون چیزهایی فراوان بیافرینه!
حس مرموزی مثل خوره،میخواد زندگی ام را زیر و رو کنه،
برای رفتن و موندنش هزارتا سوال بی جواب ذهنم رو مشغول کرده،
میخواد فریاد بزنه،صداشو به صدام برسونه،
اما این من،غریبه شده با من!!!
دلش میخواد دنیاشو خلاصه کنه،
اما انگار دنیاش چیزی برای خلاصه شدن نداره،
راستی تو میدونی نشونی اون اقاقی که یه روزی سر کشید
کنار خونه ات کجاست؟؟
یا میدونی قاصدک وقتی پرواز کرد به کدامین امید رفت تا برسه؟؟!
با خودتم داری بازی میکنی،نمی دونی کجای این آبراهه
داره به جایی میره که نباید بره،
داری از کنار خط الراسی عبور میکنی که رفتن به سمت دیگه اش،
برابر با هیچ،و شاید همه چیز!
یه لحظه صبر کن،فقط یه لحظه،!...
میخوام از خودش بپرسم،از همونی که وادارم کرد که پرواز کنم
تا اوج،تا جنون،تا آخر دنیا...
فقط اونه که میدونه اقاقی آدرسش کجاست؟
قاصدک به چه امیدی رفت؟
و خط الراس به کجا میرسه؟!!!

پلی ست کشیده بین نا آگاهی و آگاهی،
در آگاهی ببال
در آزادی رشد کن.
هر گام خود را آگاهانه انتخاب کن.
خود را بیافرین
و
تمامی مسولیت های این آفرینش را
به عهده بگیر.
"مسیحا برزگر"
.................................................................................................................
بزرگترین آرزوهای من،آن دورها در طلوع خورشید است.
ممکن است به آنها دست پیدا نکنم،
اما می توانم به بالا نظر بیندازم و زیبایی شان را ببینم،
به آنها اعتقاد پیدا کنم و به هر کجا که هدایت می کنند،دنبالشان بروم.
لوییزا می آلکوت

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.
ژاله اصفهانی

سلام خدا جون،سلام گلم،سلام آفریننده ی همه ی زندگی ام،
می دونی امروز یکی از بهترین روزهای زندگی ام است،
یکی از روزهایی که تو به من بخشیدی تا خوب باشم و از حقیقت
تو دور نگردم،
احساس می کنم همین نزدیکی ها کنار من داری قدم میزنی،
آخه عطر تو را احساس می کنم،
حتی عطر تو هم آرامش بخش است،
می ترسیدم از این که فاصله ام با تو زیاد شده باشد،اما تو خوب
بلدی این فاصله ها را کم کنی،
وقتی تلنگری میزنی تا روح خواب زده ام بیدار شود،
تازه می فهمم که هنوز دوستم داری و هرگز به خود رهایم نمیکنی.
امروز تو برام از قصه هایی گفتی که یه روزی بی تفاوت از کنارشون
می گذشتم،
خدایم،راست میگفتی من خیلی سخت گرفتم،
دنیای اطرافم پر است از حقیقتی که هنوز نتونستم کشفش کنم!
می خوام کمکم کنی تا بیشتر ورق های کتاب زندگی را بخونم
تا بعد خودم شروع کنم به نوشتن یه کتاب!!!


دیر گاهی است سوالی دارم
و معما این است
سهم آزادی پروانه کجاست؟
و چرا بال کبوتر فقط آهنگ قفس می خواند؟
مرغ باران به کجا می بارد!؟!
و چرا یک گنجشک،بار اول که سر از لانه
برون می آرد
تا که پر گیرد و بالا برود،
آسمان را جا نیست؟
و نمی دانم من
از چه رو می گویند،شب خمار است و سیاه
شب اگر تاریک است،علتش بخشش خورشید
به ماه است و زمین
و سوالم این است
سهم دلتنگی خورشید کجاست؟

دوباره مثل تو شکوفا می شوم...
گفتی بهار حکم زندگی دوباره ای را دارد که تو آن را نظاره میکنی،
و من اما با این بهار،بهارهای دیگرم را بیاد می آورم!
بهار فصل تازه شدن توست،فصل اینکه باز هم اقتدارت را
به رخم بکشی و بگویی قادر به انجام هر ناممکنی هستی.
می دانم،
خیلی خوب می دانم،
تا تو نخواهی اتفاقی نمی افتد،
این را بارها گفته ای!!!
می خواهم در این بهار از تو خواهشی کنم...
می شود برایم غزل زیبایی از زندگی بخوانی؟!
همان غزلی که دوستش دارم،...
می دانم که می دانی!
من بهارت را دوست دارم اما تنها نمی شود به دیدن آن رفت،
کمکم کن تا بهارت برایم ماندنی شود...






