تبليغاتX
دنبالم بگرد افسونگر
گفتمش نقاش را از زندگی نقشی بکش ، با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

گفتی چقدر دوستم داری؟؟

و من به رسم کودکی،تمام انگشتهای دستم را نشانت دادم!

گفتی بیشتر بگو،

باز هم،با یاد کودکی هایم،دستهایم را از هم گشودم و گفتم، تا بی نهایت!

گفتی،باز هم بیشتر بگو،

اینبار، مثل کودکی لجباز،!

گفتم تا پیش خدا !!!

کاش باورت شود که بالاتری نیست !

دوستت دارم تا پیش خدا.

 دوستت دارم...


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 13:15  توسط خزان  | 
 

مداد،تخته شاسی،یک کوله پر از دغدغه های دل،

اینها تنها وسایلی است که برداشتم تا بروم و دور شوم،قدم بگذارم به

دنیایی که جدای دنیای انسانهای خاکی است،

قدم می گذارم به خانه ی دومی که هر گاه دلم میگیرد،به آغوش آن پناه می برم،

انگار دلم هم لج کرده و می خواهد دنیای مرا سیاه و سفید نقاشی کند،

خبری از بوم و رنگ و قلم مو نیست،فقط یک مداد سیاه!!!

زاویه دیدم،پر است از طرح هایی برای کشیدن،اما ناخداگاه دستم بروی

کاغذ طرحی از تو می کشد،چقدر زیباست ،

وقتی ندیده و ندانسته اثری خلق کنی که خودت در حیرتش بمانی!

حالا تو جان می گیری رو به رویم می نشینی برایم از قصه های دل من

 حرف میزنی،انگار تو بهتر از من با من آشنایی!

برایم از بودن و ماندن می گویی،از رها شدن و رسیدن،

کمی آنطرف تر خورشید در حال عشق بازی است با طبیعت، بیشتر که

دقت می کنم،شاخه ای گل کوچک در شکاف سنگ جلب توجه ام می کند،

وای،چقدر زیباست،انگار خورشید فقط و فقط گرما و انرژی و نورش را

تقدیم به آن گل زیبا می کند،همان که ریشه هایش اسیر سنگ است!

تو رد نگاهم را دنبال می کنی...با من خیره به ان منظره می نگری،

چشم از آن گل برمی دارم،بتو می نگرم،بتو که نیامده نگاهم را دزدیدی،

قلبم را پر از آشوب کردی،و زندگی ام را زیبا!

کاش این تصویر باقی بماند برای همیشه،...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:59  توسط خزان  | 
 

من که می ترسم از هجرت دوست

کاش می دانستم

روزگاری که بهم نزدیکیم چه بهایی دارد

کاش می دانستم

چرا مرغ مهاجر وقت پرواز به خود می لرزد

..............................................................................................................

نیاز،

سکوت،

باور تو...،

حالا، آمدی با کوله باری از عشق، پر از عطر یاس

آمدی با دلی سرشار از مهربانی

و من

در انتظار این نیاز،با سکوت همراهی ات کردم،که به باور برسم.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18:26  توسط خزان  | 
 

گاهی اونقدر حرف دارم برای گفتن بتو اما،نمیدانم چرا در مقابل بزرگی و لطفت

قفل سکوت بر لبانم نقش میبندد؟!

نوشتن را برای این می پسندم که خالصانه ترین احساسم را بر روی کاغذ می آورم،

و می توان گوشه ای از حرفهای دلم را بگویم.

یادم هست،یک روز گفتی نمیتوانی کسی را دوست بداری!

گفتی یکبار تجربه دوست داشتن را داشته ای و...

حالا یه سوال!!!

برایم بگو!

حقیقت را بگو!

اینک احساس تو به من چگونه است؟!

نمی خواهم ترحم کنی،نمی خواهم برای دل من  به دروغ به احساس خودت پا بزنی،

نمی خواهم دوستیمان با یاد دیگری سپری شود!!!

دلم می خواهد آنقدر برای احساسم ارزش قایل باشی که مر از این سر در گمی رهایی بخشی!

می دانم تفاوت هایمان بسیار است،

اما...در پنهانی ترین گوشه ی قلبم،قلبی که تنها برای تو می تپد...یک علامت سوال دارم؟

شاید صحیح نباشد!

شاید تو اصلا نخواهی پاسخی داشته باشی برای سوال من،اما...

من منتظر جواب توام،می دانم همان نسیم سحری که عطر وجودت را همیشه هر صبحگاه

و شامگاه برایم می آورد..جواب تو را هم برایم خواهد آورد!!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 2:9  توسط خزان  | 
 

شیشه ی پنجره را باران شست،چه کسی اما میشوید نقش تو را از قلبم...!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 14:30  توسط خزان  | 

 

میشود پای خزان باز به کاشانه ی ما...


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 15:49  توسط خزان 

بلندترین قله را به من نشان بدهید...

"غزل کوهستان"

مرا به دورترین قله ها نشان بدهید

به ردپای نرفته،مرا نشان بدهید

به قله های سپید و به دره های بنفش

به راه خلوت بی انتها نشان بدهید

از این گروه نشسته،چقدر دلگیرم

برای رفتن یک مبتلا نشان بدهید

به جستجوی بلندای بکر و خاموشم

به من،بلند ترین قله را نشان بدهید

                                                              *سوسن رییسی*


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 18:29  توسط خزان  | 
بعضی وقتا آدما خسته میشن از خودشون!

از دنیای اطرافشون!

از ...

نمیدونم اما خسته شدم خیلی...از دنیا!!!!!!!!!!!!!!

دنیایی که همیشه بهترین ها رو برام رقم زده ولی...

راستی،اینو برا یه نفر مینویسم:

همیشه عاشقه پروانه ها می مونم...

 


+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 1:30  توسط خزان  | 
بنام تو

که می دونم باز هم مثل همیشه با منی،

که می دونم حتی از این بنده ی گناهکارت اگه دلگیر هم باشی،رهاش نمیکنی،

می دونم با تموم رنجش ها اما باز هم تکیه گاه خستگی هام هستی،

می دونم اگه راه راست،همون راهی که همیشه میگی برو،نرفتم!

اگه پیچیدم تو کوچه پس کوچه ها، اگه دنبال حس کنجکاوی(نه شاید دنبال شیطون)

رفتم و رفتم و رفتم و به بن بست رسیدم،

اما ته اون کوچه ی بن بست،صدام کردی که برگرد من کمکت میکنم،

.

.

حالا اومدم،نیمه ی راهی هستم که بن بست را طی کردم،اما!

اما اینبار دلم یه جورایی جا مونده،دلم مونده کنار اون بن بست،میدونی

شاید بگی باز هم بدم! شاید بگی باز هم نمی خوای،

چرا؟!

این دفعه میخوام دلمو بذارم و بیام،

میخوام تو یه دل بدی اندازه دل خودت،

آخه دیگه نمی خوام توی اون جای کسی باشه غیر از تو...

حتی اونی که همه ی زندگیمو با نگاهش زیر و رو کرد...!

راستی...به کسی نگو!!!

فقط خودت بدون...

دوستت دارم،خیلی زیاد،حتی اگه بعضی وقت ها فراموش میکنم که هستی!


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 23:36  توسط خزان  | 
چقدر مسخره اس ،خودشم نمیدونه دنباله چیه؟؟؟؟!

اونوقت دنیا رو،زمونه رو،آدمای اونو...بهونه میکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدایا...منم گیره چه آدمایی می اندازی!

قربونت برم...کاش قبل از آشنایی هامون ظرفیت هامونو اندازه میگرفتی

بعد...

امیدوارم ایندفعه بد برداشت نکنه...

اگه اومدی و خوندیش که میدونم میای...!

یادت نره که همه ی ما یه جورایی تو زندگی دم از ... میزنیم اما...

هیچی نیستیم!


+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 9:56  توسط خزان 

ازم پرسید:

چرا همیشه از عشق میگی؟ چرا دوست داشتن را بهانه میکنی؟

گفتم:چون باورم بر این است که باید عاشق شد،عاشق زندگی کرد،

و عاشقانه مرگ را در آغوش کشید،

خندید،

نه به حرف هایم! به من که تا مرز جنون پیش میرفتم.

از آن روزها گذشت،

حالا من تجربه هایی داشتم که او آن روزها،باورشان نداشت!،

او تازه داشت باور میکرد،

گفتم:، کاش تو هم مثل من زود متوجه میشدی که چه باید کرد،

کاش ان روزها احساس مرا به تمسخر نمی گرفتی.

خندید،

اینبار به خودش! که دیر فهمیده بود.

پرسید:"آیا هنوز هم دوستم داری؟!!

گفتم:"همیشه،تا همه جا،حتی آن روزها که باورم نداشتی!!! "


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 17:26  توسط خزان  |