همیشه دورتر ها...کوچک بودند،!!!
هر چه دورتر می شدی،کوچکتر دیده می شوی،
اما دیشب به این فکر می کردم که چطور
از من دوری ولی...
لحظه،لحظه...روز به روز بزرگتر می شوی،عزیز می شوی،...
و باز من ماندم و سوال بی جواب!!!
حتی این فاصله ها هم نمی توانند،برق چشمانت را از یادم ببرند!
نگاه مشتاقم همیشه منتظر است تا بیایی و زودتر این فاصله ها را کم کنی!
کاش زودتر،
دورتر ها...نزدیک شوند...
و فاصله ها میان چشمان من و تو دیواری نکشند!
کاش...

بیا...!
فقط بیا...
چشمانم را میبندم..تا غرور شکسته ام را در چشمانم نخوانی...!
میخواهم فقط عطر حضورت را احساس کنم...!
میخواهم تا تو بدانی...چقدر عزیزی...اما...
بیا...
بودنت همانقدر شیرین است...که رفتنت تلخ!
گفتی مهم نیست که چه کسی برای بار اول پا به جزیره گذاشته!!!
مهم کسی است که جزیره را ترک نمیکند...!!!
کاش میدانستی خزان،حتی برای جزیره ی دلش هم دیوار ساخته!!
تا هرگز کسی حتی آن جزیره را نبیند..چه برسد به آن که راهی برای ورودش پیدا کند..


چقدر خوشبختم که تو هنوز هم دوستم داری...من از تو گریزان اما تو همه جا با من!
به خاطر تمام مهربونیت ممنون..
به خاطر امروز..
به خاطر بودن لحظه هایی بیادماندنی با پدر...
و به خاطر آنچه نمیدانم و تو میدانی...!
دوستت دارم.


تیک تاک ساعت هم بدجوری داره دیونه ام میکنه!!
زمان...
بی تو...
نه یادی...
نه ...!
کاش آنروز از کوچه دلم گذر نمیکردی...
تا،
امروز برای بودنت
بی قرار نمی شدم!

یک حس کنگ،
یک احساس مطبوع،
یک وابستگی زیبا...هر چه هست پر از شور و هیجان است...
نمیدونم چرا...؟؟؟
و شاید می دانم و خودم را به ندانستن می زنم!!!
بارها سوال...بارها جواب این سوالات...
هر بار که می پرسم...باز هم بیشتر بی قرار تر میشوم...
و این بی قراری دنیای بیرون و درونم را ویران تر میکند...
نم دانم...
خدایا،درمانده ام...
شور زیبایی را که در دل دارم و غمی مبهم که روح دارد...کدام را باور کنم؟!
زیبایی این احساس را یا ترسی را که هر روز بیشتر و بیشتر بر جانم ریشه می کند...
می خواهم مطمین باشم،اما هنوز هم نیستم...
کاش می شد چیزی را نشانم دهی تا باورم به یقین تبدیل شود...
اصلا چرا امشب اینگونه شدم...
بگذریم...
فقط کمکم کن...مرسی...دوستت دارم خدای خوبم...

کاش می شد گاهی ، نقاشی هایمان متفاوت بود...
آسمان را می شد کاش،صورتی رنگ کرد،
زمین را زرد،
خورشید را سبز،
درختان را آبی،
دریا را سرخ،
کاش می شد...
سیاه رنگ نفرت نبود،
سفید رنگ صلح نبود،
سرخ رنگ عشق نبود،
من دلم میخواهد رنگ های زندگی ام متفاوت باشد...
می خواهم
عشقم بتو سیاه باشد،چون شنیده ام رنگی بالاتر از سیاهی نیست!
قلبم سفید باشد،چون اگر در ان باشی دیده شوی،خیلی زود!!
و دلم میخواهد
آسمان شهرم وقتی تو می آیی طلایی باشد
زمینش آبی
و درختانش سرخ!!!
تا بدانی اینجا مثل هیچ کجایی نیست!!!


شعر من کوچه پیچاپیچی است
کوچه باغی است
که تنها یک شب
تو از این کوچه گذشتی آرام
سالها می گذرد...
سالها در گذر کوچه نگاه دیوار
دیده بس رهگذران را خاموش
دیده بس رهگذران را پر شور
لیک ای رهگذر یکشبه کوچه من
جای پای تو هنوز
در این کوچه بجا مانده هنوز...

سکوت میکنم
نه به احترام آنان که از فریادم خسته شدند!
نه برای آنانی که به دنبال سکوتم هستند!
نه برای دل او که میخواهد با سکوتم،مرا بشکند!
و نه برای بودنی تکراری...!!!
سکوت میکنم،
چون صدای تو را در سکوت می شنوم
تو که تمام دنیای پر از فریادم را به یکباره خاموش کردی،
و
به من سکوت را هدیه دادی!!!
کاش زودتر می آمدی...

چقدر این روزها حتی به واژه ها هم حسودیم میشود!!!
آخر اصلا دلم نمیخواهد حتی آنها از احساسم بتو با خبر شوند!!!
می دانم با خود میگویی این دیگر چه چیزی است؟؟!
اما باور کن،دست خودم نیست! دوستت دارم هایم آنقدر صاف و صادق اند
که می ترسم واژه ها هم چشمشان بزنند!
اما باید بنویسم تا بدانی،حتی ثانیه های زندگی ام نیز با یادت سپری می شود.
لحظه هایم رنگ و بویی دیگر دارند وقتی که تو در خاطرمی و زندگی بهار
دیگرش را نشانم میدهد!
کاش میشد فاصله ها را با واژه ها پر کرد تا دیگر تنهایی مفهومی نداشته باشد!
اما وقتی بیشتر می اندیشم، می بینم حتی فاصله ها هم نمی توانند
احساسم را از تو بگیرند.
باز هم میگویم..آنقدر دوستت دارم ها را،تا خودشتان از من خسته شوند!
دوستت دارم،تا پیش خدا...

به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت بخیر! اما تو دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
(م.سرشک)

کوچکتر که بودم،دستهایت همیشه تگیه گاهم بود و چشمانت معبد آرزوهایم!
بزرگتر که شدم گاهی اخم هایت،درس های زندگی!
و اینک که زندگی را آموختم
تازه می فهمم که تو هنوز هم ناگفته های دلم را می دانی،
چشمانم را میخوانی!
یاد دیروز می افتم،با لبخند گفتی خزان تو این روزها عاشق شدی!!
خندیدم،با تمام وجود...
خواستم تو را از این فکری که یقین بود برای تو،منحرف کنم،اما
تو ماهرانه دستم را رو کردی!
کاش قصه ی عاشقی ات را برایم می گفتی تا باز هم از حرف های تو جواب سوالاتم را پیدا کنم.
راستی اینها را گفتم و نوشتم فقط برای یک چیز،...!
دنبال بهانه ای می گشتم که بگویم دوستت دارم،دوستت دارم بهترین من..
روزت مبارک!


خدایا تو کمکم کن تا بدونم باید چکار کنم...
احساسمو میدونی،
اما...!!!
منتظرم تا مثل همیشه راهنمایی ام کنی...لطفا.
+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 23:7  توسط خزان

دلتنگی آدمی را باد ترانه ای می خواند
آرزوهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
اعتراف به عشق های نهان
و حرفهای بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من !!!








