این قرارمون نبود..تو بی خبر بری !!!
و من...


آماده بودم تا برای روز میلادت بهترین متنی را که نوشتم تقدیمت کنم!
قرار بود این پست مخصوص انتظار تو باشد تا با آن انتظار خودم را نسبت به کسی که
دوستش دارم به پایان ببرم...
اما....
نشد...
همیشه هر وقت خواستم چیزی را با برنامه قبلی انجام دهم نشد...
مهم نیست..
میخواستم روز میلادت را به مادرت نرجس خاتون تبریک بگویم...
به دوستانم..
به آنهایی که دلم میخواهد در این زیبایی با من سهیم باشند...
حالا هر چه بود گذشت...
فقط یه چیز ..یه خواهش...
نه!
یه التماس از یه بنده گناهکار خدا..
یه درخواست از تو که پیش خدایت..پیش خدایم...پیش خدایمان..
مرا ضمانت کنی برای استجابت آنچه در دل دارم..!
همین.

یه اتفاق نیامده...!!!
نمیدونم ..هیچی..؟؟
اما از این اتفاف که در شرف وقوع است بیزارم...
کاش میدانستم که تو پایان انتظارمی تا این اتفاق نیامده..اینقدر آشفته ام نمیکرد!!!
و خزان برگهای زرد دلش را با قلم سبز بهار رنگ می زد...
تا...

مثل بچگی هایم...
مثل آنروزها که وقتی چیزی که برایم خیلی عزیز بود،بدست می آوردم...
با گریه..با شیطنت..با تموم زور بچگی نگهش می داشتم..
و بعد این من بودم که با غرور به همه نگاه می کردم...لبخند میزدم و کسی نبود..
این دختر لوس و از خود راضی را به خوددش بیاورد..هر وقت خواستم
به همه چیز رسیدم به همه چیز..حالاچه با زور..! چه با حیله کودکی.!
حالا
اما..باز هم مثل بچگی هایم
عزیزترین چیز زندگی ام را پیدا کردم...از بدست آوردنش شادم..لبریز از عشق..
اما همان ترس دوران کودکی برای از دست دادن آن چیز عزیز با من است..
با این تفاوت که اینبار هر چه بیشتر اصرار می ورزم..ترس از دست دادنش بیشتر است.
اینبار کسی هست که آن دختر لجباز و لوسی را که دیگران حرفی روی حرف او نمی زدند به خود بیاورد...
مرا ببخش اگر گاهی بر میگردم به دوران کودکی..
مرا ببخش اگر گاهی همان دختر دلنازک و زود رنج کوچکی میشوم که فقط
حرف خود را به کرسی می نشاند...
تازه با تو می آموزم که بعضی وقت ها باید کمی از خود بگذرم..
می آموزم که بعضی وقتها برای بدست آوردن بهترین ها نباید اصرار کنم..
باید بیاموزم که تو برایم هستی همیشه حتی اگر وجودت در کنارم نباشد...
پس باز هم مرا ببخش..زیاد!
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 19:10  توسط خزان

گل رؤیا
تو را می خواهم ای دیرنه دل خواه
که با ناز گل رؤیا شکفتی
به هر زیبا که دل بستم تو بودی
که خود را در رخ او می نهفتی
" ه.الف.سایه"

ارغوانارغوان ! شاخه ی همخون ِ جدامانده ی من |
"سایه"

عقربه های ساعت را،عقب تر میکشم...آنجایی که صفر شروع تمام اعداد است...
اما باز هم زمان مرا به بودن تو نمی رساند...
و این چقدر زجرآور است...
اینبار میخواهم
نردبانی بسازم تا ماه...تا خورشید..!!!
جایشان را با هم عوض کنم...
تا فاصله رسیدنم بتو...کم شود!!!
اما...
اما چرا امشب از ماه خبری نیست؟!
چرا خورشید نمی درخشد...؟!
چرا فاصله ها کم نمی شوند؟؟؟!
...
!

این مدت خیلی ازت فاصله گرفتم...خیلی..
شاید یکی از دلایلش غرور زیادی بود که داشتم...خدای خوب من تنهام..!
هم با بودن جمع تنهام هم در خلوت شبها و روزهای تنهایی ام!
الانم فقط رو یه حس نامعلم اومدم و نشستم دارم برای تو می نویسم..
میدونم قبل از نوشتن حرفامو خوندی..اما ! بزا یه کم سبک بشم..لطفا..
وقتی گفتی دنیاتو میسازم با تموم وجودم احساس کردم حرفاتو...
وقتی ازت خواستم یه اتفاق شیرین...یه اتفاق مثل هیچ اتفاقی برام رخ بده..بازم حرفمو قبل کردی !
وقتی گریه میکردم..دستای تو رو احساس کردم روی گونه هام !
وقتی میخندیدم نگاه مهربونتو دیدم...!!!
وقتی روی اوج..روی قله کوه..
باهات پیمان بستم که شروع میکنم تو کمکم کن..!
دیدمت..
که پای برگه ی منو تایید کردی..که عبور کنم..که برای گذر و سفر به مشکلی بر نخورم..
حتی الان کنارمی..
به دستام فرمان نوشتن میدی..
به قلبم..
راستی قلبمو گفتم...مرسی به خاطر اینکه ...
!!!
ولی .....................
چرا هنوز هم با تموم اینا...با تموم این کمک ها..
نگاهتو باور ندارم...چرا..؟؟؟
شاید به قول یکی هنوز توی دلت محل خلوت با خدارو خالی نکردی..
کمک کن تا برای رسیدن بتونم حتی از قله ها فراتر برم تا هیچ مرزی نباشه واسه پیوند بودنم با تو..
خدا جون تنهام نذار..
مخصوصا حالا که بیشتر از قبل..دل نازک شدم!
حالا که دنبال بهونه ام واسه رفتن..
آخر حرفام میخوام یه چیزی ازت خواهش کنم!!!
واسه اونی که دنیامو زیر و رو کرد همیشه بهترین اتفاقاتو بخواه..بذار اول خوبی ها اسمش باشه...
خدا جونم..مرسی که به حرفام گوش دادی...
مواظب من باش..
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 1:18  توسط خزان

از وبلاگ رهگذر پاییز...
http://rahgozarepaeiz.blogfa.com
در زمانی که وفا قصه برف به تابستان است
و
صداقت گل نایابیست
و
در آئینه چشمان شقایق ها نیز
عابر ظالم و بی عاطفه غم جاریست
به چه کس باید گفت
با تو خوشبخت ترین انسانم؟!!!!

این روزها
من با قدم های لرزانم
با چشمانی خیس
با دلی شکسته
پیش می روم
تا آخر ناکجا آباد...!
و تو
نمی دانم
چه می کنی؟!
به چه می اندیشی؟!
...
و اصلا
بیاد داری روزی خزان را مغلوب خود کردی؟!!!
کاش...
قطار،ایستگاه رفته ی قیصر
مرا هم با خود می برد...


چشم انتظار تو بودم !
امروز
عاشق تو...
و خوشحال از بودنت در کنارم !
فرداها
فقط به این می اندیشم که
چگونه شادت کنم !!!







