تبليغاتX
دنبالم بگرد افسونگر
گفتمش نقاش را از زندگی نقشی بکش ، با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

نه...

این قرارمون نبود..تو بی خبر بری !!!

و من...


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 20:12  توسط خزان  | 
سلام

آماده بودم تا برای روز میلادت بهترین متنی را که نوشتم تقدیمت کنم!

قرار بود این پست مخصوص انتظار تو باشد تا با آن انتظار  خودم را نسبت به کسی که

دوستش دارم به پایان ببرم...

اما....

نشد...

همیشه هر وقت خواستم چیزی را با برنامه قبلی انجام دهم نشد...

مهم نیست..

میخواستم روز میلادت را به مادرت نرجس خاتون تبریک بگویم...

به دوستانم..

به آنهایی که دلم میخواهد در این زیبایی با من سهیم باشند...

حالا هر چه بود گذشت...

فقط یه چیز ..یه خواهش...

نه!

یه التماس از یه بنده گناهکار خدا..

یه درخواست از تو که پیش خدایت..پیش خدایم...پیش خدایمان..

مرا ضمانت کنی برای  استجابت آنچه در دل دارم..!

همین.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 21:15  توسط خزان  | 
یه حس تلخ!!!

یه اتفاق نیامده...!!!

نمیدونم ..هیچی..؟؟

اما از  این اتفاف که در شرف وقوع است بیزارم...

کاش میدانستم که تو پایان انتظارمی تا این اتفاق نیامده..اینقدر آشفته ام نمیکرد!!!

و خزان برگهای زرد دلش را با قلم سبز بهار رنگ می زد...

تا...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 21:1  توسط خزان  | 
شدم مثل بچه ها...

 مثل بچگی هایم...

مثل آنروزها که وقتی چیزی که برایم خیلی عزیز بود،بدست می آوردم...

با گریه..با شیطنت..با تموم زور بچگی نگهش می داشتم..

و بعد این من بودم که با غرور به همه نگاه می کردم...لبخند میزدم و کسی نبود..

این دختر لوس و از خود راضی را به خوددش بیاورد..هر وقت خواستم

به همه چیز رسیدم به همه چیز..حالاچه با زور..! چه با حیله کودکی.!

حالا

اما..باز هم مثل بچگی هایم

عزیزترین چیز زندگی ام را پیدا کردم...از بدست آوردنش شادم..لبریز از عشق..

اما همان ترس دوران کودکی برای از دست دادن آن چیز عزیز با من است..

با این تفاوت که اینبار هر چه بیشتر اصرار می ورزم..ترس از دست دادنش بیشتر است.

اینبار کسی هست که آن دختر لجباز و لوسی را که دیگران حرفی روی حرف او نمی زدند به خود بیاورد...

مرا ببخش اگر گاهی بر میگردم به دوران کودکی..

مرا ببخش اگر گاهی همان دختر دلنازک و زود رنج کوچکی میشوم که فقط

حرف خود را به کرسی می نشاند...

تازه با تو می آموزم که بعضی وقت ها باید کمی از خود بگذرم..

می آموزم که بعضی وقتها برای بدست آوردن بهترین ها نباید اصرار کنم..

باید بیاموزم که تو برایم هستی همیشه حتی اگر وجودت در کنارم نباشد...

پس باز هم مرا ببخش..زیاد!

 

 


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 19:10  توسط خزان 

گل رؤیا

تو را می خواهم ای دیرنه دل خواه
 که با ناز گل رؤیا شکفتی
 به هر زیبا که دل بستم تو بودی
 که خود را در رخ او می نهفتی

                               " ه.الف.سایه"


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 0:38  توسط خزان  | 
 

ارغوان

ارغوان ! شاخه ی همخون ِ جدامانده ی من
 آسمان ِ تو چه رنگ است امروز ؟
 آفتابی ست هوا ؟
 یا گرفته ست هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
 آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
 آنچه می بینم دیوارست
 آه ، این سخت ِ سیاه
آن چنان نزدیک است
 که چو بر می کشم از سینه نفس
 نفسم را بر می گرداند
 ره چنان بسته که پروازِ نگه
در همین یک قدمی می ماند
 کورسویی ز چراغی رنجور
 قصه پرداز ِ شبِ ظلمانی ست
 نفسم می گیرد
 که هوا هم اینجا زندانی ست
 هر چه با من اینجاست
 رنگ ِ رخ باخته است
 آفتابی هرگز
 گوشه ی چشمی هم
 بر فراموشی ِ این دخمه نینداخته است
 اندرین گوشه ی خاموش ِ فراموش شده
 کز دم ِ سردش هر شمعی خاموش شده
یاد ِرنگینی در خاطر ِ من
 گریه می انگیزد :
 ارغوانم آنجاست
 ارغوانم تنهاست
 ارغوانم دارد می گرید
 چون دل ِ من که چنین خون آلود
 هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان !
 این چه رازی ست که هر بار بهار
با عزای دل ِ ما می آید
 که زمین هر سال از خون ِ پرستوها رنگین است
 وین چنین بر جگر سوختگان
 داغ برداغ می افزاید
ارغوان ، پنجه ی خونین ِ زمین !
 دامن ِ صبح بگیر
 وز سواران ِ خرامنده ی خورشید بپرس
کی بر این دره ی غم می گذرند
ارغوان ، خوشه ی خون !
 بامدادان که کبوترها
بر لب ِ پنجره ی باز ِ سحر غلغله می آغازند
 جان ِ گل رنگ ِ مرا
 بر سر ِ دست بگیر
 به تماشاگه ِ پرواز ببر
آه ، بشتاب که هم پروازان
 نگران ِ غم ِ همپروازند
 ارغوان ، بیرق ِ گلگون ِ بهار !
 تو برافراشته باش
 شعر ِ خونبار ِ منی
 یاد ِ رنگین ِ رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ی ناخوانده ی من
 ارغوان ، شاخه ی همخون ِ جدامانده ی من !

                                     "سایه"

http://www.avayeazad.com

 


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 23:10  توسط خزان  | 
 

عقربه های ساعت را،عقب تر میکشم...آنجایی که صفر شروع تمام اعداد است...

اما باز هم زمان مرا به بودن تو نمی رساند...

و این چقدر زجرآور است...

اینبار میخواهم

نردبانی بسازم تا ماه...تا خورشید..!!!

جایشان را با هم عوض کنم...

تا فاصله رسیدنم بتو...کم شود!!!

اما...

اما چرا امشب از ماه خبری نیست؟!

چرا خورشید نمی درخشد...؟!

چرا فاصله ها کم نمی شوند؟؟؟!

...

!


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 15:33  توسط خزان  | 
خدا جون...

این مدت خیلی ازت فاصله گرفتم...خیلی..

شاید یکی از دلایلش غرور زیادی بود که داشتم...خدای خوب من تنهام..!

هم با بودن جمع تنهام هم در خلوت شبها و روزهای تنهایی ام!

الانم فقط رو یه حس نامعلم اومدم و نشستم دارم برای تو می نویسم..

میدونم قبل از نوشتن حرفامو خوندی..اما ! بزا یه کم سبک بشم..لطفا..

وقتی گفتی دنیاتو میسازم با تموم وجودم احساس کردم حرفاتو...

وقتی ازت خواستم یه اتفاق شیرین...یه اتفاق مثل هیچ اتفاقی برام رخ بده..بازم حرفمو قبل کردی !

وقتی گریه میکردم..دستای تو رو احساس کردم روی گونه هام !

وقتی میخندیدم نگاه مهربونتو دیدم...!!!

وقتی روی اوج..روی قله کوه..

باهات پیمان بستم که شروع میکنم تو کمکم کن..!

دیدمت..

که پای برگه ی منو تایید کردی..که عبور کنم..که برای گذر و سفر به مشکلی بر نخورم..

حتی الان کنارمی..

به دستام فرمان نوشتن میدی..

به قلبم..

راستی قلبمو گفتم...مرسی به خاطر اینکه ...

!!!

ولی .....................

چرا هنوز هم با تموم اینا...با تموم این کمک ها..

نگاهتو باور ندارم...چرا..؟؟؟

شاید به قول یکی هنوز توی دلت محل خلوت با خدارو خالی نکردی..

کمک کن تا برای رسیدن بتونم حتی از قله ها فراتر برم تا هیچ مرزی نباشه واسه پیوند بودنم با تو..

خدا جون تنهام نذار..

مخصوصا حالا که بیشتر از قبل..دل نازک شدم!

حالا که دنبال بهونه ام واسه رفتن..

آخر حرفام میخوام یه چیزی ازت خواهش کنم!!!

واسه اونی که دنیامو زیر و رو کرد همیشه بهترین اتفاقاتو بخواه..بذار اول خوبی ها اسمش باشه...

خدا جونم..مرسی که به حرفام گوش دادی...

مواظب من باش..


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 1:18  توسط خزان 
این پست اختصاص دادم به این نوشته ی زیبا...

از وبلاگ رهگذر پاییز...

http://rahgozarepaeiz.blogfa.com

در زمانی که وفا قصه برف به تابستان است

 و

صداقت گل نایابیست

و

در آئینه چشمان شقایق ها نیز

عابر ظالم و بی عاطفه غم جاریست

به چه کس باید گفت

با تو خوشبخت ترین انسانم؟!!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 23:34  توسط خزان  | 
 

این روزها

من با قدم های لرزانم

با چشمانی خیس

با دلی شکسته

پیش می روم

تا آخر ناکجا آباد...!

و تو

نمی دانم

چه می کنی؟!

به چه می اندیشی؟!

...

و اصلا

بیاد داری روزی خزان را مغلوب خود کردی؟!!!

کاش...

قطار،ایستگاه رفته ی قیصر

مرا هم با خود می برد...

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 12:39  توسط خزان  | 
 دیروز ،

چشم انتظار تو بودم !

امروز

عاشق تو...

و خوشحال از بودنت در کنارم !

فرداها

فقط به این می اندیشم که

چگونه شادت کنم !!!

 


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 15:19  توسط خزان  |